تبليغاتX
صفا کن تا توانی در جوانی !!
سلام دوستان !

یه چیز خیلی عجیب دیدم گفتم بزارم تو بلاگ شما هم صفا کنید

قضیه اینه که یه عکسی پایین هست !

بهش نگاه کنید یه آقای عصبانی سمت چپ هست یه خانوم آرام سمت راست! حالا از مانیتور ۳ یا ۴ متر فاصله بگیرید ! (میتونید همون جا که هستید چشاتونو تار کنید و نگاشون کنید)

نگاشون کنید !!!!Cheshm EshToB!!!

تعجب نکنید !

صفا کنید !!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

سلام دوستان ! این بار با یه آهنگ برا دانلود و متنش اومدم !!

یه آهنگ واقعا قشنگ از کریس ده برگ

به نام جشن

حتما گوش کنید

خوشتون میاد !

این لینکش =====> A celebration - chris de burgh

   Artist: Chris De Burgh Lyrics
Song: A Celebration Lyrics

Don’t worry darling,
That’s not forever in my eyes,
Just want to hold you for a while,
Nobody knows how it will go,
Spending this night together;

I can hardly believe it’s true,
I can hardly believe it’s you,
A celebration...

Turn it on and let it fly away,
And let’s see what we can do,
Oh little darling, it’s really something,
When it’s me and when it’s you;

I’m going to give you everything I have,
Until the night is through,
Did you ever believe in love?
Did you ever believe in love?

I’ve got a feeling,
I’ve got a feeling in my heart,
We’d be together from the start,
Something inside you just cannot hide,
Is waiting the time to show it;

I can hardly believe it’s true,
I can hardly believe it’s you,
A celebration...

Turn it on and let it fly away,
And let’s see what we can do,
Oh little darling, ain’t you something,
When it’s me and when it’s you;

I’m going to give you everything I have,
Until the night is through,
Did you ever believe in love?
Did you ever believe in love?
Well this is it!

Something inside you cannot hide,
Is waiting the time to show it;

And I can hardly believe it’s true,
I can hardly believe it’s you,
A celebration...

And this is it!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

 

ميخوام براي اولين بار اپم خنده دار نباشه ! (حالا بگو قبليا كجاش خنده دار بود!!!)

ميخوام امشب از بارون بگم و خواصش ! چيزي كه اينجا كميابه :

 

امشب آسمون بوشهر باهامون دعوا داره!!

آسمون داره روشن و خاموش ميشه !

صداي رعد و برق زمينو ميلرزونه.

آدم نميدونه خوشحال باشه يا بترسه.

خوشحال از بارون ! ترسون از  عظمت  !

عظمت رعد و برق ! عظمت بارون !

صدايي كه تو دل آدم ميشينه ...

آدم تو اين هوا آهنگ پرسه سياوش رو بزاره سوار ماشين بشه و بره بيرون.  

فكر كنم حس بارونه بگيره.

اما نه !

بره بيرون پياده روي. تا قطره قطره بارون بخوره بهش .

شايد يه كم فكر كنه كه اينا چين از بالا ميان . چجوري درست ميشن!

اون وقت يه زره بشينه تو اين دنياي صفر و يكا . به يكي يدونه عالم يعني خدا فكر كنه . و بدونه كه اون صفر خودشه !!!!

بدونه كه شايد در برابر اين عظمت يه قطره از ميليونها قطره بارون هم نباشه !

بدونه كه چقدر كوچيكه . بدونه چقدر خاره !

تا شايد كلشو بندازه پايينو يه كم خجالت بكشه !

تا شايد ديگه به كسي زور نگه !

تا شايد وقتي ميخاد حق يه مظلومو بخوره خداش يادش بياد !

تا شايد اگه پولدار شد به همسايه ي فقيرش كمك كنه !

تا شايد وقتي يه سمتي دادن بهش فقير و غني پيشش يكي بشه . پارتي بازي نكنه !

تا شايد با مردم مهربون باشه و بدونه كه عوض داره !  

تا شايد دل كسي رو نشكونه!

تا شايد بدونه كه خودش هم مثل همه مردمه و يكي از اونا ! نه سر از اونا!!!!

تا شايد دلش به حال خودش بسوزه !!! كه اگه بدونه بعد چي سرش مياد ديگه گناه  نميكنه!

تا شايد . . . !

اما چرا تا شايد ! چون خيليا اينا رو ميبينن و درك هم ميكنن . اما دله اينقدر سياه شده كه ديكه اين شوك كوچولو ها كاري نميكننه براش.

اصلا خيليا از بارون بدشون مياد !

يكي وسواسيه ميترسه حياط خونش كثيف شه !

يكي ناراحته چون ممكنه لاستيك راديال اون بنز آخرين مدلش شل بگيره !

يكي تو فكر اينه كه اون موهاي جيگرش تو بارون خراب شه !

همه و همه تو فكر جزييات مسخره !

هيچ كس او اصل رو نميگيره .

بارون .

بارون ميتونه يه وسيله براي شستن روح آدما باشه . با يه آب كه از آب هر تصفيه خونه اي تميز تره.

ما از درختا هم كمتريم!

درختا بهتر از ما بارونو ميفهمن !

با پيام بارون جون ميگيرن . شكوفه ميكنن .

اونا قدر بارونو ميفهمن ولي ما نه .

زمستونا ميانو ميرن اما يكي از ماها تو فكر فرو نميره كه كيه !

ولي درختا از نم نم بارون هم استفاده ميكنن !

 

اميدوارم خدا تا حالاش كه صفا داده ! بازم صفا بده و اين بنده ي گناه كارشو تو درست فهميدن طبيعت كمك كنه .

به اميد اينكه نه يه شهر نه يه خونه !بلكه يه دنياي پر از صفا داشته باشيم !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط بهزاد  |